تبليغاتX
گـل بارون زده
گـــل بارون زده پنجشنبه نوزدهم مهر 1386

 

سلام ببخشید که نمی تونم اپ کنم

اخه سرم خیلی شلوغه

یک عکس خوشگل بارون زده که خیلی دوستش دارم رو اوردم

سر اولین فرست اپ میکنم وبا نگرشی جدید در خدمت دوستان هستم

از این که پیشم میایید احساس خوبی دارم

      

نوشته شده توسط تک رو | موضوع: | لینک ثابت |

خوش امدید دوشنبه شانزدهم مهر 1386

سلام به وبلاگ گل بارون زده خوش امدید

دوستان عزیز از این که کلبه حقیر سر زدید متشکریم

لطفا" با بازدید از گل بارون زده در ساخت این مجموعه

ما را یاری فرمایید

نوشته شده توسط تک رو | موضوع: | لینک ثابت |

عشقولانه پنجشنبه پنجم مهر 1386

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند

تار موی توست اما ریشه ی عمر من است

رنگ و بوی تازه از عشق بگیر

پرسوزترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که می تپی ای دل من

یادت نرود اجازه از عشق بگیر

نوشته شده توسط تک رو | موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه پنجم مهر 1386

آب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نكردي آفتاب؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه ايي نا مرد بر پشتم نشست

 از غم نامردمي پشتم شكست

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

 خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس كن اي دل نابساماني بس است 

 كافرم! ديگرمسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد از اين با بي كسي خو ميكنم

هر چه در دل داشتم رو ميكنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي كنم

 طالعم شوم است باور مي كنم

من كه با دريا تلاطم كرده ام

راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟

قفل غم ، بر درب سلولم مزن!

 من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمي گويم كه خاموشم مكن

 من نمي گويم فراموشم مكن

من نمي گويم كه با من يار باش

 من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است

 گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

 دستِ  کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما ياري نبود

 قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي ! رسم شهرتان بيداد بود

 شهرتان از خون ما آباد بود

از در و ديوارتان خون مي چکد

خون من،فرهاد ،مجنون مي چكد

خسته ام

خسته ام از قصه هاي شوم تان

 خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر،دل كس خون نشد

 اين همه ليلي ، كسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهاد تان

كوه كندن گر نباشد پيشه ام

 بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود

 قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 تيشه گر افتادم دستم بسته بود

هيچ كس دست مرا وا نكرد !

 فكر دست تنگ مارا نكرد !

هيچ كس از حال ما پرسيد ؟نه!

 هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه!

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

 هر كه با ما بود از ما مي گريخت

هيچ كس چشمي برايم تر نكرد

هيچ كس يك روز با من سر نكرد

اولين باري كه طوفاني شدم

پيش پاي عشق قرباني شدم

يك دوگام ازخويشتن بيرون شدم

واقف از اسرار پنهاني شدم

عشق غير از تاولي پر درد نيست

 هر كس اين تاول ندارد مرد نيست

آب مي خواهم سرابم مي دهند

 عشق مي ورزم عذابم مي دهند

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

گفته بودند عشق طوفان مي كند

 هر چه مي خواهد دلش آن مي كند

گفته بودند عشق درد بي اوست

 علت عاشق ز علت ها جداست

آري اكنون آگه از آن مي شوم

 زآن همه جستن پشيمان مي شوم

فاش مي گويم به آواز بلند

 وارثان دردهاي ارجمند

آي مردم شوق هوشياري چه شد؟

آن همه موسيقي جاري چه شد؟

درد ها نابالغ و دلواپسند

 خنده ها در عين پيري نارسند

گفتم آخر عشق را معنا كنم

 بلكه جاي خويش را پيدا كنم

آمدم ديدم كه جاي لاف نيست

عشق غير از عين و شين و قاف نيست

چند روزي هست که حالم ديدنيست

 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفال مي زنم

 

نوشته شده توسط تک رو | موضوع: | لینک ثابت |

>